تبليغاتX
همه چی و هیچی

همه چی و هیچی

این وبلاگ از احساسات خوب و بد سرچشمه می گیرد

وقتی دوستش داشتم دیگه دوستم نداشت

وقتی عاشقش شدم دیگه بهم اهمیت نمی داد

تمام عمرم

رو به دنبال کسی بودم

که عاشقم باشه

عاشقش باشم

قلبم یراش و قبلش برام بتپه

ستبر محکمی برام باشه که دیگه نگم تنهام اره این بود ارزوی من

دوست داشتم وقتی دلم می گیره

سرم رو روی شونش بزارم و گریه کنم

ولی قتی بهم گفت دوستت دارم

بهش گفتم

نمی تونم با هات باشم

ته دلم راضیه ولی تمام

وجودم و عشقی که نسبت بهش دارم

خورد شده

دوستش دارم

دلم فریاد می زنه

ولی واقعا

اون من و دوست دنداره

اول هم این و فکر می کردم با این که هر کلمه بوی عشق می داد

ولی ایا اون عاشق بود

پنجره رو باز می کنم

پایین و نگاه می کنم

دوطبقه چیزی نیست سریع اون وسطم

اره

ولی جراتش کم کم دارم پیدا می کنم

توی یک سایت خارجی نوشته شده بود من ۸۵ سالگی میمرم ولی اینم زیاده

خدا حافظ زندگی و خدا حافظ عشق من

جراتش رو دارم و یا ندارم

می دونم هیچ وقت این کار رو نمی کنم

چون کاملا از زندگی نا امید نشدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 4:13  توسط دریا  | 

این وبلاگ به دلایلی دیگه اپدیت نمی شه و قصد استراحت دارم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:14  توسط دریا  | 

عشق یعنی چی ؟

 

یعنی یه نگاه ؟

 

یعنی خصوصیات اخلاقی ؟

 

یعنی چی ؟

 

عاشق شدی ؟

 

یا نه ؟

 

دوستش دارم ؟

 

اره

 

چجوریاس

 

نمی دونم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:17  توسط دریا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:22  توسط دریا  | 

نفد یک داستان

تفاوت ماهوي داستان مدرنيستي

و داستان پست مدرنيستي

 

1 ) در داستان پست مدرنيستي ، برخلاف داستان مدرنيتسي كه شخصيت ، جهان را به خود و ديگري تقسيم مي كند ، شخصيت از همان ابتدا به تقسيم بدني خود و ديگري اعتقادي ندارد .دنياي واحد و سخت عقلاني ، به عنوان تنها دنياي ممكن كنار مي رود ، دنياهاي متعدد تجربه مي شوند . روايت هاي كبير حذف مي شوند ؛ زيرا در پي يكسان سازي هستند تا بتوانند جهان را در يك نظام معين جاي دهند و بشناسند . پس ادبيات پست مدرنيستي در برابر روايات كبير موضع گيري مي كند .

 2) ديگرها   در ادبيات پست مدرن به مركز پرتاب مي شوند و   ديگر مكان ها   حضور مي يابند . ديگر مكان سازي . بوطيقاي ادبيات پست مدرن است و هرگونه آرزو براي شبيه سازي متن با جهان واقع را از بين مي برد . متن با جهان واقع هيچ نسبت آينه گوني ندارد ؛ از اين رو حتي با مفهوم مولف نيز در مي افتد . وجود خالق انكار مي شود تا متن بتواند به خود رجوع كند . اين ادبيات با مفهوم بازنمايي به صورتي ديگر برخورد مي كند . .

3) سبكي ، تندي ( هم در مفهوم كاربست ابزار و هم سرعت در جريان روايت ) ، دقت (هم در طرحي فرمان و هم در بيان لفظي ) ، رويت پذيري ( هم در جزييات شگفت آور و هم در حدود خيال ابداعي حتي در شكل فانتزي ) چند گانگي ( هم در تركيب هنري و هم در نمايش تقاطع بي پايان چيزها )

4) در يك داستان پست مدرن ممكن است خود نويسنده چه به عنوان راوي و چه غير راوي حضور پيدا كند . حتي ممكن است از شگردهاي داستان نويسي خود حرف بزند و چه بسا به موارد كم اهميت تر اشاره كند . مثلا بگويد ـ الان كه دارم جنگل سرد و تاريك و پر از جانوران درنده را براي شما مي نويسم ، خودم در اتاقي گرم و راحت و امن پشت ميز كارم نشسته ام ‌‌   چنين متني با   خود زندگي نامه   يا سرگذشت ، نامه فرق دارد .

5) در داستان مدرنيستي ما با متن هايي سرو كار داريم كه به نوعي ناتمامند ، يعني پايان ندارند و متن ها به شكلي نا كاملند . شخصيت ها به شناخت خود از جهان پيرامون ترديد دارند و همواره در پي آنند كه دامنه و حدود آگاهي شان را مشخص كنند . شخصيت به دنبال آن است كه هويت واقعي خويش را دريابند ، از اين رو به تفسير جهان مشغول مي شود . به همين دليل مي توان گفت كه منطق داستان مدرنيستي ، همان منطق داستان پليسي است . هميشه ترس از افشا راز هم وجود دارد . به عبارتي ، داستان مدرنيستي ، روايت حركت از بحران هويت به آگاهي است . بنابراين ، اين پرسش ها مطرح اند : چه چيزهايي را بايد شناخت؟ چگونه مي توان به شناخت رسيد و چقدر مي توان به درستي اين شناخت يقين پيدا كرد ؟ حدود شناخت و آگاهي ممكن كجاست ؟ و چگونه مي توان جهاني را تفسير كرد كه من هم جزيي از آن هستم . اين پرسش هاي معرفت شناسانه موضوع‌هايي را نظير آمادگي انسان براي تحصيل آگاهي ، ساختارهاي متفاوت دانش و مسأله شناسايي‌ناپذيريا‌محدوده‌هاي‌آگاهي‌راشامل مي‌شود.

6) در مدرنيسم انسان با نام سوژه به شناسايي ابژه مي‌پردازد . به اعتباري ، جهان به خود و ديگري تقسيم شده است و در هر حوزه اي ، غير سازي انجام مي شود و انسان مي تواند با اين عمل براي خود   هويتي   بسازد. اما در ساختار گرايي ، تضاد بين خود و ديگري ذاتي نيست و جايگاه برتر  خود  نسبت به  ديگري   تمايزي است كه از نظر معرفت شناختي ، اثبات ناپذير و صرفا انتخابي اخلاقي است . در ادبيات كلاسيك ، داستان بازسازي زندگي واقعي نيست ، بلكه آينه تمام نماي زندگي (بازنمايي ) زندگي است ، اما در ادبيات پست مدرنيستي ما رابطه اي با واقعيت نداريم .

توضيح درباره بازنمايي ( و پست مدرنيسم )

عصر كلاسيك در پي آن بود كه از طريق نظم بخشيدن كامل به نشانه ها ، براي بازتاب نظم جهان و نظام هستي، يقين وقطيعتي تام پيدا كند . دانايي انسان ، سازنده اصلي نيست بلكه صرفا توضيح دهنده است . مسأله اصلي اين بود كه وسيله بازنمايي نظم جهان قابل اعتماد و شفاف  باشد و نقش انسان هم آن بود كه توضيحي از اين نظم بدست دهد . يادمان باشد كه در اين نظام جايي براي انسان به عنوان باز نماينده وجود ندارد . به عبارت دقيق تر ، در اين مدل عمل بازنمايي ، بازنماينده و بيننده جايي ندارند .

در نظام دانايي كلاسيك ، انسان به مثابه موجودي كه هم كل تصوير جهان را در مي يابد و هم وارد آن مي شود ، تصور ناپذير است . در دور بعدي يا عصر مدرن ، انسان ظهور مي كند كه فاعل شناسايي است و به عنوان سوژه نقش نوشتن را بر عهده مي‌گيرد تا از اين طريق جهان را كه به مثابه ابژه است ، درك كند . اين حركت ، نه تنها به درك جهان بلكه به فهم خويشتن و انسان هم مي رسد . ( فاعل شناسايي انسان ) مجبور است انسان را (موضوع شناسايي ) را به مثابه مفعول شناسايي بگيرد . (فاصله زماني حتما رعايت مي شود )

در پست مدرنيسم اما ، انسان در آن واحد هم سوژه است و هم ابژه .

 نگاه به تاريخ

از نظر ادبيات پست مدرنيستي ، تاريخ آن چيزي نيست كه ما از گذشته مي شناسيم ، بلكه اين تاريخ، خود طرح ( پيرنگ ) داستاني دارد . پس بايد ديد تاريخ از زبان چه كسي گفته شده است ؟ تاريخ براي چه هدفي و منظوري نوشته شده است ؟ تاريخ به نام چه كسي يا چه كساني نوشته شده است ؟

ادبيات پست مدرنيستي ، دنبال تاريخ هاي عد ناگفته ، پنهان شده و پنهان نگه داشته ، فراموش شده يا عملا به بوته فراموشي سپرده شده ، ناديده شده ، بي اهميت و ريشه كن شده مي رود تا از نگاه خطي و پذيرش فرجام امروزي آن طفره برود ، بنابراين مركز موجود در روايت تاريخ متلاشي مي‌شود و حاشيه ها و كناره ها ارزش پيدا مي كنند .

حتي از ديد بعضي از نويسندگان پست مدرن ، خود تاريخ هم مانند يك داستان معمولي ، از طرح در هم تنيده اي برخوردار است .

                       

   فتح اله بي نياز

 

   به نقل ازنشریه حروف سربي با تلخیص

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:20  توسط دریا  | 

داستان شبی که تنهایش گذاشت

در ادامه ی مطلب داستان اثر نویسنده ای خارجی است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:19  توسط دریا  | 

داستان

داستان دوچرخه  سیگار   بازو  در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:17  توسط دریا  | 

چند شعر از فروغ

چند شعر از فروغ در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:14  توسط دریا  | 

فردا

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز،او
مارا...
فردا؟

yesterday

we played with the life

today

life is playing with us!

  1. tomorrow...?
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:7  توسط دریا  | 

فردا

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز،او
مارا...
فردا؟

yesterday

we played with the life

today

life is playing with us!

  1. tomorrow...?
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:7  توسط دریا  | 

شعری از

  رابرت فراست

 1963- 1874

 

The road not taken

 

Two roads diverged in a yellow wood

And sorry I could not travel both

And be one traveler, long I stood

And looked down one as far as I could

 

دو راه در جنگلي زرد از هم جدا مي شدند

اماحيف كه نتوانستم از هردو بروم

فقط يك رهرو بودم

ايستادم و تا آنجا كه چشم كارمي كرد،

تاآنجا كه جاده در ميان بوته ها گم مي شد

نگاه كردم

 

Then took the other, as just as fair,

And giving perhaps the better claim,

Because it was grassy and wanted wear,

Though as for that the passing there

Had worn them really about the same,

 

بي طرفانه سعي كردم يكي را انتخاب كنم

به اين دليل كه علف پوش بود و كمتر از آن گذشته بودند

اگر چه، انگار، هردو به يك اندازه

مورد استفاده قرار گرفته بورند.

 

And both that morning equally lay

In leaves no step had trodden black

Oh, I kept the first for another day !

Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

 

آن روز صبح، هردو يك جور به نظر مي آمدند

پر از برگ،جوري كه گويي هيچ كس بر آنها قدم نگذاشته است

آه، روز بعد اولي را انتخاب كردم

كه به راه ها ي ديگري ختم مي شد اما نمي دانستم كه با گام نهادن

در آن ديگر هرگز قادر به بازگشت نخواهم بود

 

I shall be telling this with a sigh

Somewhere ages and ages hence:

Two roads diverged in a wood, and I -

I took the one less traveled by,

And that has made all the difference.

 

سالهاي سال بعد، يك روز با آه و حسرت به خودم مي گويم :

دوراه درجنگلي از هم جدا مي شدند ومن -

آن راهي را در پيش گرفتم كه كمتر كسي از آن رفته بود

وهمه ي تفاوت در همين است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:6  توسط دریا  | 

رباعی

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:5  توسط دریا  | 

 

والاس استیونس

Wallace Stevens

1897-1955

Disillusionment of Ten O'Clock

The houses are haunted
By white night-gowns.
None are green,
Or purple with green rings,
Or green with yellow rings,
Or yellow with blue rings.
None of them are strange,
With socks of lace
And beaded ceintures.
People are not going
To dream of baboons and periwinkles.
Only, here and there, an old sailor,
Drunk and asleep in his boots,
Catches Tigers
In red weather.

نومیدی ساعت 10

خانه ها را تسخیر کرده اند

لباس خواب های سفید

سبز نیستند هیچکدام

یا به رنگ ارغوانی با حلقه های سبز

یا زرد با حلقه هایی آبی

شگفت انگیز نیستند هیچکدام از آنها

با جوراب های نازک و کمر های سنگ دوزی شده

قرار نیست کسی خواب میمون ها و گلهای تلگرافی را ببیند

تنها اینجا و آنجا ملوانی پیر

که سرمست ، چکمه ها در پا بخواب رفته است

شکار می کند ببرها را

در هوای سرخ

The Snow Man

One must have a mind of winter
To regard the frost and the boughs
Of the pine-trees crusted with snow;

And have been cold a long time
To behold the junipers shagged with ice,
The spruces rough in the distant glitter

Of the January sun; and not to think
Of any misery in the sound of the wind,
In the sound of a few leaves,

Which is the sound of the land
Full of the same wind
That is blowing in the same bare place
For the listener, who listens in the snow,
And, nothing himself, beholds
Nothing that is not there and the nothing that is.

آدم برفی

ذهنی زمستانی می خواهد

تا یخبندان را ببینی و شاخه های درختان کاج را

که ستبر و زبر شده اند از برف ها

 

سرما باید خورد دیر زمانی

تا عرعر های یخ زده شاخی شده را نگریست

و صنوبرهای کهنه را در دوردست دید

 

آنک خورشید دی ماه

و شمایی که نباید بیاندیشید اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها

خاک لبریز است از همان سموم

که در آن برهوت جاری است

 

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و نگاه می کند هیچی خود را

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که هست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:4  توسط دریا  | 

 

والاس استیونس

Wallace Stevens

1897-1955

Disillusionment of Ten O'Clock

The houses are haunted
By white night-gowns.
None are green,
Or purple with green rings,
Or green with yellow rings,
Or yellow with blue rings.
None of them are strange,
With socks of lace
And beaded ceintures.
People are not going
To dream of baboons and periwinkles.
Only, here and there, an old sailor,
Drunk and asleep in his boots,
Catches Tigers
In red weather.

نومیدی ساعت 10

خانه ها را تسخیر کرده اند

لباس خواب های سفید

سبز نیستند هیچکدام

یا به رنگ ارغوانی با حلقه های سبز

یا زرد با حلقه هایی آبی

شگفت انگیز نیستند هیچکدام از آنها

با جوراب های نازک و کمر های سنگ دوزی شده

قرار نیست کسی خواب میمون ها و گلهای تلگرافی را ببیند

تنها اینجا و آنجا ملوانی پیر

که سرمست ، چکمه ها در پا بخواب رفته است

شکار می کند ببرها را

در هوای سرخ

The Snow Man

One must have a mind of winter
To regard the frost and the boughs
Of the pine-trees crusted with snow;

And have been cold a long time
To behold the junipers shagged with ice,
The spruces rough in the distant glitter

Of the January sun; and not to think
Of any misery in the sound of the wind,
In the sound of a few leaves,

Which is the sound of the land
Full of the same wind
That is blowing in the same bare place
For the listener, who listens in the snow,
And, nothing himself, beholds
Nothing that is not there and the nothing that is.

آدم برفی

ذهنی زمستانی می خواهد

تا یخبندان را ببینی و شاخه های درختان کاج را

که ستبر و زبر شده اند از برف ها

 

سرما باید خورد دیر زمانی

تا عرعر های یخ زده شاخی شده را نگریست

و صنوبرهای کهنه را در دوردست دید

 

آنک خورشید دی ماه

و شمایی که نباید بیاندیشید اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها

خاک لبریز است از همان سموم

که در آن برهوت جاری است

 

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و نگاه می کند هیچی خود را

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که هست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:4  توسط دریا  |